تبسمتبسم، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره

تبسم زندگیمون

شیرین زبون من....

باب باب.........>تاب تاب اجیز............>عزیز بابابا.........>ا بابا  ا مم'.......>عمه ا می........>عمو دادای.......>دایی نانیی........>ساندیس(ما به ممه میگیم ساندیس) ابیجی.......>بابا جون ادا.........>عطا امییی......>امیرعلی اممود......>امروت(همون گلابی به زبون ما) دادا.......>گاگا ادوس.....>خرگوش جنجیس.........>گنجشک بعدش هم که مامان وبابا ودردر وپوفی وپاپان ومع مع ومیو وجیک جیک میکنی....قربون شیرین زبونیات عسلم. ...
19 خرداد 1392

ماااااااااااااااامان؟؟؟؟...مامان؟

مشغول بازی میشی وبا خودت بازی میکنی...گاهی بع بعی میشی وبع بع میکنی....گاهی هواپیما میشی ودور خودت میچرخی...ماشینتو بیب بیب میکنی...به نی نیت غذا میدی وکلی بازی های جور وواجور یه دفعه گشنگی یا خواب میزنی به سرت...ماماااااااان...مامان..........ماماااااااااااااااااااان؟؟؟؟مامان....همینجور شروع میکنی به سدا کردنم...میای اشپزخونه پامو میچسبی وسرتو بالا میگیری همچنان سدام میزنی...واااای که چه حالی میکنم با اینطور مامان گفتنت...گاهی جوابتو نمیدم تا حتی یه بار دیگه از مامان گفتنت لذت ببرم.اگه تو خونه نشسته باشم بغلتو از دور باز میکنی وخودتو لوس میکنی ومیدویی بغلم...چه محبت پاکی وبی ریایی داری...تو چقدر بی ادعا دوستم داری...تازه فهمیدم عشق چی بود وم...
19 خرداد 1392

تولد یکسالگی تبسمم...

خدایا دخترم یکساله شد.بغض میگیردم.یکسال پیش برای امدنش ثانیه میشمردم وبا امدنش پر از اشک وشادی شده بودم.چه لذت بخش بود.کاش خدا هر سال راس ان ساعت وان لحظه ان حس زیبا را دوباره میچشاندم.لحظه ی افرینشت را هرگز حتی لحظه ای ز خاطر نخواهم برد.دخترکم بزرگ شدی.انقدر بزرگ شدی که دیگر حس نمیکنم کودکی بلکه یار منی دوست وهمنشینم شده ای.روزی هزار بار خدا را شکر میگویم تو کنارم میخندی می پری.می دوی وجنب وجوش میکنی گاهی بغلم میکنی ومیبوسی مرا چه لحظه ای میشود لحظه ی تبادل عشق مان.خدایا من چه بودم مگر که با من چنین کردی...چه بودم وچه کردم که چنین معجزه ای عطایم کردی.سپاس خدایا سپاس.   واما تولد گلکم.برات یه تولد کوچیک گرفتیم وتموم خانومها وبچه های...
11 خرداد 1392

حرفهای دل مامانی...

زندگی با تو چقدر میچسبه...دخترکم...وقتی صبح زود از خواب بلند میشی وتا منو میبینی میگی مااماااان وبا یه لبخند مثل عسل دهنمو شیرین میکنی ...واقعا تا به حال روزی بوده که من اینقدر پر از عشق  باشم؟؟؟؟وقتی چشماتو بینیتو دهن ومو وگوشاتو نشونم میدی وقتی میگم چشات کو برام چشم میزنی میخوام تو باشی وکنارم دیگه دنیا نباشه.وقتی غریبه ای رو میبینی وبهش لبخند میزنی بعد میپری تو بغلم...اغوشم فدای تو نازنینم ای کاش پناهگاه خوبی باشم.تا میخوام نماز بخونم بدو بدو میای و رو مهر دراز میکشی بعد هم یواش یواش میخوای مهرو بکنی تو دهنت وبا شیطنت نگام میکنی تا مبادا ابروهام برات کج شن.کاش بهم میگفتی چه حسی داری وقتی برات ابرو کج میکنم؟؟؟خیلی برات مهمه نه؟؟؟؟تو ه...
28 فروردين 1392

عکسهای تبسم تو 10 و11 ماهگی...

زندگی...طبیعت...لبخند..بوسه...اغوش.....همه وهمه تنها با تو زیبا میشود...نازه من...   وای اگه کوروش میدونست روزی من میام  و رو تختش میشینم....چه میشد!!!!! تو رو خدا شما قضاوت کنید اینا قشنگترن یا من؟؟؟؟ چشمانت همچو دریا رازی مبهم و بی نهایت است...غرق شدن در ان دست خودم نیست تبسمم. زندگی با شما طعم بی نظری داره عشقای من....   اینجا تازه تازه داشتم با تکیه به دیوار وایمیستادم ولی خب حالا دیگه راه میرم قشنگ. یه فیگور بگیرم با عینک مامان.هههه... حالا که اومدم کنسرت محاله بتونم نانای نکنم وخودمو نگه دارم... هییییی تنهاییییی!!!!1 ...
28 فروردين 1392

8 و9 ماهگی...

میخوام بگم چی کارا میکنی... اول اینکه دست دسی میزنی دستمو میارم جلو میگم چاک تو هم دستتو میاری ومی کوبی به دستم. الو هم میکنی...هر وقت میگم الو هر چی دم دستته میبری به گوشت. از همه چیز نگه میداری وبلند میشی. خیلی شیرین میخندی دو سه روزه هم خودکفا شدی... وچند تا عکس دیگه از نفسم.   ...
2 بهمن 1391

گریه ام میگیرد...

حس وحالم هوای گریه دارد...نمی دانم برای چه اشک الودم...جلوی دیدگانم قد میکشی بزرگ می شوی واین حس که تو لحظه به لحظه ی حیات منی به گریه وا می داردم...انگار دوش نبود در حیاط خانه ی پدر بزرگ گل بازی میکردیم ...وبا خراب شدنشان چقدر گریه سر داده بودیم...ان کاسه های سفالی دست رنجمان بود وگریه برای این بود...وتو نازنینم دست رنج منی باز...هر روز که بزرگتر میشویم چقدر دست رنجهامان هم بزرگ می شوند!!تو هدیه ی خدایی برای من وچه هدیه ای-مگر  می شود گریه ام نگیرد؟؟؟ ...
2 بهمن 1391